سر هستی
می آیی از شهر پیمبر نور در دست ... گل می کند با نور تو دلهای سرمست

می آیی از شهر پیمبر نور در دست
گل می کند با نور تو دلهای سرمست
این نور را سرچشمه فیض خدایی ست
آرامش جان است و آهنگ رهایی ست
باشم نباشم نیست توفیقی تو هستی
دنیا به دست توست آقا سر هستی
گل واژه عشقی ید مشکل گشایی
بارانی از الطاف سبز و با صفایی
داری به دستت ذوالفقار حیدری را
زیبا نگین خاتم پیغمبری را
رویای من شیرین تر از هر شهد ناب است
وصف طلوع نور همچون آفتاب است
حال خوشی داری سهیل این رمز خوبیست
پایندگی آن به ایثار و صبوریست
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 7:59 توسط فاطمه کبریائی
|
گر می طلبی ز خضر ره آب حیات محتاج شفاعتی زاوبهر نجات