پیامک انتظار

راحت همگی به راحتی تن دادیم

یک مشت شعار نامعین دادیم

هر هفته غروب جمعه ها ما تنها

آموزش منتظر نشستن دادیم

imam-mahdi(aj)0177.jpg

ماه میهمانی خدا مبارک.

رمضان شهر عشق و عرفان است / رمضان بحر فیض و احسان است

رمــضــــان، مــاه عــتــرت و قــرآن / گــــاه تــــجدید عهد و پیمان است

رمــضــان امــتــــداد جــــاده نــــور /  در گذرگاه هــر مــــسلمــان است

جمله جمله نه! واژه واژه تورا / ای سفر کرده گفتگو کردیم

کوچه کوچه نه! خانه خانه تورا / سالیانی ست جستجو کردیم

سوره سوره نه! آیه آیه تو را / در مناجات آرزو کردیم

جمعه جمعه نه! لحظه لحظه تو را / ندبه کردیم و های و هو کردیم . . .

پیامک انتظار


آقا اجازه خسته ام از این همه فریب /  از های و هوی مردم این شهر نا نجیب

آقا اجازه پنجره ها سنگ گشته اند / دیوارهای سنگی از کوچه بی نصیب

آقا اجازه باز به من طعنه می زنند / عاشق ندیده های پر از نفرت رقیب

«شیرین»ی وجود مرا «تلخ» می کنند / «فرهاد»های کینه پرست پر از فریب

ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت

ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت
جای ارزشهای ما را عرضه ی کالا گرفت
احترام «یاعلی» در ذهن بازوها شکست
دست مردی خسته شد، پای ترازوها شکست
فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد
خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد
زیر بارانهای جاهل سقف تقوا نم کشید
سقفهای سخت، مانند مقوا نم کشید
با کدامین سحر از دلها محبت غیب شد؟
ناجوانمردی هنر، مردانگیها عیب شد؟
خانه ی دلهای ما را عشق خالی کرد و رفت
ناگهان برق محبت اتصالی کرد و رفت
سرسرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت
صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت
باغهای سینه ها از سروها خالی شدند
عشقها خدمگزار پول و پوشالی شدند
از نحیفی پیکر عشق خدایی دوک شد
کله ی احساسهای ماورایی پوک شد
آتشی بیرنگ در دیوان و دفترها زدند
مهر «باطل شد» به روی بال کفترها زدند
اندک اندک قلبها با زرپرستی خو گرفت
در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت
غالبا قومی که از جان زرپرستی میکنند
زمرهی بیچارگان را سرپرستی میکنند
سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست
لنگی این قافله تا بامداد محشر است!
از همان دست نخستین کجرویها پا گرفت
روح تاجرپیشگی در کالبدها جان گرفت
کارگردانان بازی باز با ما جر زدند
پنج نوبت را به نام کاسب و تاجر زدند
چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد
طفل بیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد
روزگار کینه پرور عشق را از یاد برد
باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد
سالکان را پای پرتاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد
سازهای سنتی آهنگ دلسردی زدند
ناکسان بر طبلهای ناجوانمردی زدند
تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت
آسمان از سینه ها خورشید خود را پس گرفت
رنگ ولگرد سیاهیها به جانها خیمه زد
روح شب در جای جای آسمانها خیمه زد
صبح را لاجرعه کابوس سیاهی سرکشید
شد سیهمست و برای آسمان خنجر کشید
این زمان شلاق بر باور حکومت میکند
در بلاد شعله، خاکستر حکومت میکند
تیغ آتش را دگر آن حدت موعود نیست
در بساط شعله ها آهی به غیر از دود نیست
دود در دود و سیاهی در سیاهی حلقه زن
گرد دلها هالههایی از تباهی حلقه زن
اعتبار دستها و پینه ها در مرخصی
چهرها لوح ریا، آیینه ها در مرخصی
از زمین خنده خار اخم بیرون میزند
خنده انگار از شکاف زخم بیرون میزند
طعم تلخی دایر است و قندها تعطیل محض
جز بهندرت، دفتر لبخندها تعطیل محض
خندههای گاه گاه انگار ره گم کردهاند
یا که هقهق ها تقیه در تبسم کردهاند
منقرض گشته است نسل خندههای راستین
فصل فصل بارش اشک است و شط آستین
آنچه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است
پوزخند آشکار و گریهی پنهانی است
گرچه غیر از لحظهای بر چهرهها پاینده نیست
پوزخند است این شکاف بیتناسب، خنده نیست
مثل یک بیماری مرموز در باغ و چمن
خندههای از ته دل ریشهکن شد، ریشهکن
الغرض با مالهی غم دست بنایی شگفت
ماهرانه حفرهی لبخندها را گل گرفت
----------------
اشکهای نسل ما اما حقیقی میچکند
از نگین چشمهای خون، عقیقی میچکند
-------------
ماجرا این است: مردار تفرغن زنده شد
شاخههای ظاهرا خشکیده از بن زنده شد
آفتابی نامبارک نفسها را زنده کرد
بار دیگر اژدهای خشک را جنبنده کرد
قبطیان فتنهگر جا در بلندی کردهاند
ساحران با سامریها گاوبندی کردهاند!
---------------------
من ز پا افتادن گلخانه ها را دیدهام
بال ترکشخوردهی پروانه ها را دیدهام
انفجار لحظهها، افتادن آوا، ز اوج
بر عصبهای رها پیچیدن شلاق موج
دیدهام بسیار مرگ غنچههای گیج را
از کمر افتادن آلالهی افلیج را
در نخاع بادها ترکش فراوان دیدهام
گردش تابوتها را در خیابان دیدهام
گردش تابوتهای بیشکوه آهنین
پر ز تحقیر و تنفر، خالی از هر سرنشین
در خیابان جنون، در کوچهی دلواپسی
کردهام دیدار با کانون گرم بیکسی!
دیدهام در فصل نفرت در بهار برگریز
کوچ تدریجی دلها را به حال سینهخیز
سروها را دیدهام در فصلهای مبتذل
خسته و سردرگریبان – با عصا زیر بغل -
تن به مرداب مهیب خستگیها دادهاند
تکیه بر دیواری از دلبستگیها دادهاند
پیش چنگیز چپاول پشت را خم کردهاند
گوشهای از خوان یغما را فراهم کردهاند!
ماجرا این است، آری ماجرا تکراری است
زخم ما کهنه است اما بینهایت کاری است
از شما میپرسم آن شور اهورایی چه شد
بال معراج و خیال عرشپیمایی چه شد
پشت این ویرانه های ذهن، شهری هست نیست؟
زهر این دلمردگی را پادزهری هست؟ نیست
ساقهی امیدها را داس نومیدی چه کرد؟
با دل پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟
هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد؟
در رگ ایمان ما خون صفا را لخته کرد
هان چه آمد بر سر شفافی آیینه ها
از چه ویران شد ضمیر صافی آیینهها
شور و غوغای قیامت در نهان ما چه شد؟
ای عزیزان! «رستخیز ناگهان» ما چه شد؟
دشت دلهامان چرا از شور یا مولا فتاد
از چه طشت انتشار ما از آن بالا فتاد
------------------
جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است
صبحگون از تابش خورشید مولا روشن است
طرفه خورشیدی که سر از مشرق گل میزند
بین دریا و دلم از روشنی پل میزند
طرفه خورشیدی که غرق شور و نورم میکند
زیر نور ارغوانیها مرورم میکند
اندک اندک تا طپیدنهای گرمم میبرد
در دل دریا فرو از شوق و شرمم میبرد
«قطرهی سرگشتهی عاشق» خطابم میکند
با خطابش همجوار روح آبم میکند
تیغ یادش ریشه ی اندوه و غم را میزند
آفتاب هستیاش چشم عدم را میزند
اینک از اعجاز او آیینهی من صیقلی است
طالع از آفاق جانم آفتاب «یاعلی» است
«یاعلی» میتابد و عالم منور میشود
باغ دریا غرق گلهای معطر میشود
چشم هستی آبها را جز علی مولا ندید
جز علی مولا برای نسل دریاها ندید
موج نام نامیاش پهلو به مطلق میزند
تا ابد در سینهها کوس اناالحق میزند
قلب من با قلب دریا همسرایی میکند
یاد از آن دریای ژرف ماورایی میکند
اینک این قلب من و ذکر رسای «یاعلی»
غرش بیوقفهی امواج، در دریا «علی»
موجها را ذکر حق اینسو و آنسو میکشد
پیر دریا کف به لب آورده، یاهو میکشد
مثل مرغان رها در اوج میچرخد دلم
شادمان در خانقاه موج میچرخد دلم
موج چون درویش از خود رفتهای کف میزند
صوفی گردابها میچرخد و دف میزند
ناگهان شولای روحم اغوانی میشود
جنگل انبوه دریاها خزانی میشود
کلبه ی شاد دلم ناگاه میگردد خراب
باز ضربت میخورد مولای دریا از سراب
پیش چشمم باغهای تشنه را سر میبرند
شاخههایی سرخ از نخلی تناور میبرند
خارهای کینه قصد نوبهاران میکنند
روی پل تابوتها را تیرباران میکنند
در مشام خاطرم عطر جنون میآورند
بادهای باستانی بوی خون میآورند

------------------
صورت اندیشهام سیلی ز دریا میخورد
آخرین برگ از کتاب آبها، تا میخورد

فصلی از منظومه ی مردابها و آبها” اثر زنده یاد سید حسن حسینی


پیامک انتظار

ای شوکت نمازشکوه روزه اصالت حج کرامت زکات شرافت دین و هیبت عدل بار غیبت بر زمین بگذار وبال فرج بگشای دیگر نه وقت پنهان شدن ازچشمهای آبی آسمان است زمین بی تو کشتزار ظلم شده است وقت است بیایی ورخ بگشایی ای باران مهربانی بر کویرتشنه ی وجودمان ببار به فریاد رس ای فریاد رس تورا آنان درک کنند که ادرکنی گفنتد تو تنها غائبی هستی که قائمی همه حاضران پیش قیام غیبت تو قاعدندای مهربان آیااین سینه های سوخته که از میان جماعت مرداب زده به عشق تو مهدی(عج)زنده اند دربی پناهی رها خواهی کرد

چشم های مانده به راهت

کدام گوشه ی دنیا نهفته روی چو ماهت

اله من ز که پرسم نشان یوسف چاهت

چقدر ناز غزل را کشیده ام که سراید

تمام سوز دلم را ز دوردست نگاهت

به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم

یواشکی من و این چشم های مانده به راهت

هنوز می رسد از لا به لای این همه تقویم

صدای ندبه و زاری ز جمعه های پگاهت

چه قصه ها که شنیدم ز کودکی ز ظهورت

نیامدی و شدم خود چه قصه گوی پر اهت

اوخواهدآمد.


از ناتوانی دست‌ها دل به صدا آمد
هجمه دردها را انتظار دوا آمد
بخدا باران می آید
بخدا آن مرد در سایه لطف خدا می آید
ما شاد می شویم
وقتی
این انتظار به سر آید

روزی هزار بار دلت راشکسته ام
بیخود به انتظار وصالت نشسته ام
هربار این تویی که رسیدی و در زدی
هربار این منم که در خانه بسته ام
هر جمعه قول میدهم آدم شوم ولی
هم عهد خویش هم دلت راشکسته ام
اللهم عجل لولیک الفرج

السلام علیک یا صاحب الزمان

کاش صاحب برسد...

کاش صاحب برسد، بنده به زنجیر کند
این جوانان همه را، در ره خود پیر کند

هیپکس، کاش نباشد نگهش بر راهی
چشم بر در بُوَد و دلبر او دیر کند...

کاش چشم دل زهرا(س) به دل ما افتد
خود بسازد دل ویرانه و تعمیر کند

کاش صاحب نفسی همدم این خسته شود
که ز گرمی لبش، مسئله تغییر کند

چند سالی است که از هجر رخش میگرییم
کاش با نیمه نگه، از همه تقدیر کند

کاش روزی بزند تکیه به دیوار حرم
با همان لحن علی(ع)، نغمه تکبیر کند

کاش جز مجلس او، جای دگر پا ننهم
تا فقط مجلس او جان مرا سیر کند...

  

میلادت مبارک

هستی در انتظار آمدنت به قنوت ایستاده

 

نگاه کن!

  تمام درختان دست های خشک شان رو به آسمان بلند است

               آمدنت را فریاد می زنند....

 

ای منتظر ایستاده !

قلبم را سرشار از نام تو می کنم.

 

دستهایم پل التماس رو به سوی آسمان

هم سو با تمام هستی

                    برای آمدنت دعا می کنم...

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

درانتظارتو........

 
از فراقت به جواني همگي پير شديم
بي تو از وادي دنيا همگي سير شديم

بي خود از حادثه ي عشق تو ديوانه و مست

عاشق کوي تو گشتيم و زمين گير شديم

تا که وصفي ز کمان و خم ابروي تو رفت...

در پي ديدن رويت همگي تير شديم

از کمان خانه ي زلفت همه بالا رفتيم

در سراشيبي ابروت سرازير شديم
گو گدايان در اين خانه بيايند که ما
از گدايي به در تو همگي مير شديم

عاشقان همچو (( رها )) در گرو بند تو اند...

جمله در حلقه ي تو در غل و زنجير شديم



ای آخرین توسل سبز دعای ما

آیا نمیرسد به حضورت دعای ما؟

شنبه،دوباره شنبه، دوباره سه نقطه چین

بی تو چه زود میگذرد هفته های ما

خورشیدسربرمی آورد

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است. بنده: خدایا! خسته ام! نمی توانم. خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان. بنده: خدایا! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
 

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان...
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است!
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان!
بنده: خدایا! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله.
بنده: خدایا! من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله.
بنده: خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم.
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم.

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد...

خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده.
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید.
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست.
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است، ای بنده ی من بیدار شو. نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد.
ملائکه: خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کرد...

پیشانی ات رابر خاک بگذار

شما منبعی هستید که مقدار زیادی امواج الکترومغناطیس دریافت می کنید. به عبارت دیگر شما با امواج الکترومغناطیس شارژ می شوید بدون اینکه بفهمید! راه حل همه اینها چیست!!؟؟
 

امواج الکترو مغناطیس را از طریق تجهیزات الکتریکی که استفاده می کنید و نمی توانید کنار بگذارید دریافت می کنید، همچنین از طریق لامپهای روشن که حتی برای یکساعت هم خاموش نمی شوند.

این را فراموش نکنید وقتی بعضی از این علایم را احساس کردید؛ راه حل همه اینها چیست!!؟؟

یک دانشمند غیر مسلمان (از اروپا) تحقیقاتی را شامل یافتن بهترین روش برای خارج کردن امواج الکترومغناطیسی که به بدن آسیب می رساند انجام داده است.

با گذاشتن پیشانی تان بیشتر از یک بار بر زمین، زمین امواج الکترومغناطیس مضر را تخلیه خواهد کرد! این شبیه اتصال به زمین ساختمانهایی است که احتمال برخورد سیگنالهای الکتریکی (مانند رعد و برق) وجود دارد تا امواج از طریق زمین تخلیه شود.

بنابراین سر را بر خاک بگذارید تا امواج الکتریکی مثبت تخلیه شود!

آنچه این تحقیق را بیشتر شگفت انگیز می کند:

بهتر است که پیشانی تان را بر خاک بگذارید!

و آنچه شگفت انگیزتر است اینکه بهترین راه که پیشانی تان را بر خاک بگذارید حالتی است که رو به مرکز زمین باشید چرا که در این حالت امواج الکترومغناطیس بهتر تخلیه خواهد شد.

و بیشتر تعجب خواهید کرد وقتی بدانید بر اساس اصول علمی ثابت شده که شهر مکه مرکز زمین است و کعبه درست در مرکز زمین است!

بنابراین سجده در نمازتان:

بهترین راه برای تخلیه سیگنالهای مضر از بدن است!

این همچنین کمال مطلوب برای نزدیکی به قادر مطلق است، او که جهان را اینگونه خلاق آفرید! قادر متعال همواره از ما چیزی را می خواهد انجام دهیم که برای خودمان مفید و سودمند است!

موضوعاتی وجود دارد که دلیل انجام قطعی آن را نمی دانید؛ اما دیر یا زود ممکن است دلیلش را پیدا کنید!

در هر حال شما باید به خداوند متعال ایمان داشته باشید و برانید هرآنچه برای او انجام می دهید بهترین برای شماست!

ما به خاک نمی افتیم تا امواج الکترومغناطیس تخلیه شود، بلکه برای اطاعت خدای قادر متعال سجده می کنیم. ما به فرمان خدا اعتقاد داریم که همیشه در آن معرفتی است! ایمان ما بخاطر آفریننده است! او همه چیز را می داند اما از آنجا که دلیل علمی وجود دارد لازم است به مردم نشان داده شود تا هرآنچه مسلمانان انجام می دهند را ببینند؛ این برای همه خوب است!

  منبع : ایران 20

طاقتم طاق شد

طاقتم تاب شد و از تو نیامد خبری


     جگرم آب شد و از تو نیامد خبری


          عاشقانی که مدام ازفرجت میگفتند


   عکسشان قاب شد و از تو نیامد خبری

نذر امام زمان (سلام برمهدی)

سلام بر مهدی انتظار سبز دورانهاآرمان مجسم عدالت خواهان چهلچراغ روشن شبستان تاریخ روشنگرزمین وزمان مردبرگزیده اعصارذخیره ی جاویدان الهی ونوید بخش صبح در شب انتظار